پرژین

خرید بک لینک
پیشخدمت جدید در یک حرکت بدعت آفرین منوی صبحانه تهیه کرده بود و کپی گرفته بود و بین همکاران پخش کرده بود.هنگام پخش این تراکت من اداره نبود.بنابراین آن را روی میزم گذاشته بود تا در جریات تغییرات تازه باشم.امروز صبح بیدار شده و نشده چشمم به این خلاقیت خفن افتاد و در یک نگاه فهمیدم قرار است امروز برای صبحانه جوجه تیغی میل بفرماییم.اول که تعجب کردم.آنهم چه تعجبی! تعجب در حد دیدن دایناسور در گندمزار.بعد که تعجبم موجبات پریدن خوابم شد و کمی بیشتر چشم هایم باز شد متوجه شدم صبحانه روز شنبه جوجه است و یکشنبه قیمه.بعد این مغز طناز من ، جوجه و قیمه را قاطی کرده و جوجه تیغی تحویل من داده بود تا سوپر تعجب قرن برای من اتفاق بیفتد.(البته کلمه قیمه را طوری بد نوشته بودند که به تیغی شبیه تر بود) پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: دوشنبه 31 مرداد 1401 ساعت: 19:31

اول صبحی سارا به من زنگ زده است و می گوید: - می خوام از همین امروز بروم دنبال رویاهام. - برو. - از کدوم راه؟ پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: شنبه 29 مرداد 1401 ساعت: 16:05

این هدیه دوستی که در سفر قبلی روی روح و روانم رژه رفت،چند سالی است در یک رابطه عاشقانه- بی عقلانه به سر می برد که فقط من از آن اطلاع دارم و خانواده اش.حالا من چرا خبر دارم؟چون خود هدیه من را در جریان گذاشت.با توجه به اینکه من هیچ علاقه ای به امورات زندگی دیگران ندارم،شنیدن این خبر باعث آزردگی شدید در من شد.زیرا آن مسئله برای هدیه حکم راز داشت و وقتی کسی رازهایش را با دیگری به اشتراک می گذارد یعنی می خواهد سطح رابطه را چند پله بالاتر ببرد که این درخواست برای من درونگرا نه تنها خوشایند نبود که نوعی توهین به شمار می آمد.من با هدیه فقط همکار بودم و می خواستم همکار بمانم.اما،هدیه با گفتن این راز به من به صورت اجبار یک رابطه همکاری را به دوستی تبدیل کرد و... اهان پس این خشم پنهانی که من از هدیه دارم به علت این اجباری است که احساس می کنم به من تحمیل کرده است.(چقدر نوشتن خوب است و چقدر از پیچیدگی های روان پرده برمی دارد.)خلاصه پاراگراف طولانی بالا این شد که هدیه همکاری که خودش را به عنوان دوست به من تحمیل کرد من را در جریان رابطه عاطفی اش گذاشت.کی؟چند سال پیش.چند روز پیش همین هدیه خانم خیلی یهویی و بی مقدمه گفت رابطه اش را با امیر به هم زده است زیرا مادرش راضی به ازدواج آنها نیست.قبلا می گفت پدرش راضی نیست و الان که پدرش فوت کرده است پای مادرش را وسط کشید.من چه گفتم؟- کار خوبی کردی!هدیه چه گفت؟هیچی.فقط چشم هایش گرد شد و حق هم داشت.بیچاره انتطار داشت شو که شوم و مثلا بگویم:- واااااا چرا؟بعد من آن حرف را زدم و چرا آن حرف را زدم:- زیرا محل کار امیر در مسیری است که من در آن به سمت خانه رانندگی می کنم و چند ماه پیش امیر را وسط یک دعوا دیدم و از شنیدن فحش هایی که به طرف مقابل می زد خشکم ز پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 139 تاريخ: شنبه 29 مرداد 1401 ساعت: 16:05

دو ماه پیش سارا بعد از مصاحبه دکترایش به من زنگ زد و از خوب پیش رفتن مصاحبه خبر داد و تنها مورد منفی مصاحبه را شاغل بودن خودش از نظر اساتید مصاحبه کننده می دانست.سارا گفت از او پرسیده اند که:- چطور می خواهد در تهران دکترا بخواند در حالیکه در سنندج کار می کند؟سارا برایم توضیح داد که دلش می خواسته است مثل "بچه" عروسک جدید برنامه مهمونی بگوید:- تو رو سننه؟من هول شدم و گفتم:- نگفتی که؟- نه نگفتم. ولی دلم می خواست بگم!فکر کنم اساتید قدرت دل خوانی داشته اند.زیرا این سارا دوست درسخوان من با رتبه ۵ کنکور سراسری برای تحصیل در مقطع دکترا رد شده است.بعد این دوست درسخوان رد شده غروب به من زنگ زد و فاش ساخت که حسابی دپرس است.من؟من اصلا بلد نیستم به کسی که بخاطر درس و مشق ناراحت است،دلداری بدهم.زیرا این موضوعات هیچوقت برای من مهم نبوده اند و نمی توانم درک کنم که برای کسی مهم باشند.بنابراین به سارا گفتم:- ها ها ها ناراحتی؟- خوب برای زندگیمبرنامه ریزی کرده بودم!- خوب یه برنامه دیگه بریز!- اینطور که معلومه زندگی خودش یه برنامه دیگه برام ریخته ولی برنامه زندگی اون برنامه ای نیست که دلم می خواست!من باز هم کم آوردم.پس گفتم:- حالا چرا می خواستی دکترا بخونی؟- برای اینکه رشد کنم و مدارم کمی بالا بره،بلکه تو دیگه توی مدار من نباشی! پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: شنبه 29 مرداد 1401 ساعت: 16:05

یکی از خوبی های تنها زندگی کردن این است که در مواقع زخ دادن اتفاقات غیرمترقبه و یهو جیغ زدن آدم،نه کسی سرآسیمه و پریشان می شود نه کسی قلبش تیر می کشد و نه کسی بند دلش پاره می شود.به راحتی می شود به اندازه کافی جیغ زد و بعد اقدامات اولیه را انجام داد.مثل همین نیم ساعت پیش من که شیطان رفته بود توی جلدم و توی کتم نمی رفت بخاطر شکستن یک چوب رختی فلزی تمام نظم خانه به هم بخورد.بنابراین تصمیم گرفتم گاز را روشن کنم و دو قسمت شکسته را حرارت بدهم بلکه به هم وصل شوند.پاک یادم رفته بود فلز رساناست.دو طرف حرارت دیدند و وصل که نشدند هیچی،حرارت طبیعتا و بر طبق قوانین فیزیک در طول مفتول پخش شد و رسید به انگشتان من و ناگهان جیییییغ.یعنی اول جیع.بعد پرت کردن آن مفتول لعنتی شیطانی و بعد هم ریختن آب سرد روی دستم و بعد هم گذاشتن خمیردندان روی آن.با آن تمهیدات سوزش کمی بهتر شد.اما،همچنان درد داشت و احساس کردم در حال تاول زدن است.توی باکس داروها دنبال پماد و مرهم گشتم و چیزی پیدا نکردم. یادم افتاد یک کرم مرطوب کننده دست دارم که پارسال از مریوان خریده بودم و فروشنده گفته بود امریکایی است.این سارا که باور نمی کند اما شما باور کنید تا آن کرم را به محل سوختگی زدم درد ساکت شد و تاول هم نزد.فقط کمی محل اصلی سوختگی سفید شده است و خیلی ملایم کزکز می کند که کاملا قابل تحمل است در حدی که من همین الان دارم با انگشت سوخته تایپ می کنم.در مورد کرم؛ یک E بزرگ روی بدنه کرم به چشم می خورد و made in u.s.a را هم دارد و آن را پنجاه هزار تومان خریدم و سارا بخاطر همین قیمتش باور نمی کند آمریکایی باشد و مسخره می کند که اولا کرم امریکایی در مریوان چه می کند؟ بعد هم پنجاه هزار تومان آخه؟در جواب صدای ناباور سارا گفتم که با پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 180 تاريخ: يکشنبه 23 مرداد 1401 ساعت: 21:03

پریشب خواب دیدم در یک کلیسا نشسته ام.از آن کلیساهای نیمه تاریک قرون وسطی اروپا.دیشب خواب دیدم راهب شده ام.از آن راهب های سمت تبت و اطراف با لباس های طلایی!

گر با همین فرمان پیش بروم امشب در خواب یک جادوگر در آفریقا خواهم بود.باید ببنم چه می شود!

پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: يکشنبه 23 مرداد 1401 ساعت: 21:03

بالاخره نوبتم شد تا از دستگاه عابربانک استفاده کنم.اما،یهو سر و کله یک مرد تقریبا جوان پیدا شد و گفت نوبت او است.گفتم:- نه.نوبت شما نیست.- اتفاقا خیلی هم نوبت منه.قبل از اینکه شما بیاید نوبت من بود.اما گوشی ام زنگ خورد و نوبتم رو دادم به اون خانم!- ببینید نوبت شما نیست ولی اگر عجله دارید باشه بفرمایید اول صف.- نخیر نوبت منه.- نه نیست.- چرا هست.نوبت من بود و من تلفنم زنگ خورد و کارم رو انجام ندادم چون رفتم تلفن رو جواب بدم و الان که برگشتم نوبت منه.اون خانم هم می دونه.کسی از اون خانم نظرش را نپرسید اما خودش نطرش را ابراز کرد و از نظر او حق با آن اقا بود چون وقتی نوبتش بود کارش انجام نشده بود و بعد از آن آقا نوبت خودش بود چون وقتی نوبت خودش هم بود کار او هم انجام نشده بود پس الان اول نوبت آن آقا بود بعد خودش و بعد من.یا خیلی شیرین عقل و شوت بودند یا خیلی کلاش و شارلاتان.بنابراین جر و بحث نکردم و بدون توجه به آنها یک پولی را در مدت کمتر از یک دقیقه جابجا کردم و در این یک دقیقه سخت ترین توهین جنسیتی را شنیدم:- حیف که خانم هستی وگرنه می دونستم چطور باهات رفتار کنم.و این توهین بیشتر از پنج بار تکرار شد.یعنی تقریبا هر دوازده ثانیه یک بار.فکر کردم حرفی نزنم.اما،آن عوضی تمام آدم های ایستاده در صف را به شهادت طلببد که حق با او است و من بی شخصیت هستم و او دارد به اندازه شخصیتم با من رفتار می کند.از هیچکسی صدایی در نیامد غیر از آن خانم که معتقد بود حق با آن آقا است.خلاصه که معرکه ای شده بود که بیا و ببین.در نهایت چه کار کردم.رو به آن پفیوز کردم و گفتم:- اگر خانم نبودم چکار می کردی کاوه آهنگر؟راستی درفش کاویانیت کو؟منتظر جواب هم ماندم.چون متنفرم از کسانی که حرفی می زنند و منتظر جواب نمی پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: يکشنبه 23 مرداد 1401 ساعت: 21:03

این سارا دوست من چشمانش را ریز کرد و با دقت من را نگاه کرد و پرسید:- پوستت خیلی خوب شده.چکار می کنی؟- هیچی.- یعنی چی هیچی؟- یعنی هیچی دیگه.طبق معمول هیچی به صورتم نمی زنم.- پس چرا اینقدر شفاف شده؟- واقعا؟- آره.- نمی دونم.شاید مربوط به اون صابونی باشه که چند وقته شبا قبل خواب صورتم رو باهاش می شورم.سارا کنجکاوترین حالت ممکن را به خودش گرفت و گفت:- چه صابونی؟- نمی دونم.از داروخونه گرفتم.- یعنی چی نمی دونم؟چه صابونی خریدی؟اسمش؟مارکش؟- نمی دونم خوب ِاِ ِاِ.یه مدت بود صورتم خیلی چرب شده بود بعد خودت گفتی برو دکتر..- خوب اره گفتم.- خوب نرفتم.حوصله نداشتم.بجاش رفتم داروخونه و یه صابون گرفتم که چند شبه دارم استفاده می کنم و به نظرم بد نیست.- بد نیست؟ این بد نیست؟- یعنی خوبه!راضیم!- خوب کی بهت گفت این صابون رو بخر ؟- کسی نگفت.به متصدی داروخونه گفتم یه صابون واسه پوست چرب می خوام.اون هم این صابون رو داد.- بعد بدون هیچ تحقیقی استفاده کردی؟- تحقیق می خواد مگه؟- والا همه تحقیق می کنن ولی واسه تو با این شانست فک نکنم تحقیق لازم باشه!- پوست چرب شانسه؟- نه. سه درجه روشن شدن پوستت فقط با یه صابون شانسه.- فک نکنم ربطی به اون صابون داشته باشه.من خودم پوستم خوبه.- به نظرم اعتماد به نفس هم روی شفافیت پوست تاثیر داره.حالا اسم این صابون چیه؟- نمی دونم.- یعنی چی نمی دونم؟ اسمش چیه؟- نمی دونم سارا.نگاه نکردم.- اسم صابون رو نمی دونی؟- نه.- جلدش رو که داری؟- معلومه که نه.انداختم دور.- امیدوارم حداقل بدونی از کجا خریدی؟- اونم دیگه می دونم.از داروخونه نزدیک خونه خودمون خریدم.- باز خوبه این رو می دونی.فردا بیا با هم بریم منم یکی بخرم.نقاشی روی جلو صابون رو که دیگه یادت هست؟- نقاشی؟- طرحش؟- دقیق نه.ولی جلد پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 177 تاريخ: پنجشنبه 20 مرداد 1401 ساعت: 16:52

این گری بیچاره از دست من زندگی ندارد بس که شب ها من را بالا سر خودش،می بیند و مجبور می شود از از سر راه من کنار برود تا من بروم سراغ آبیاری درخت ها.کی؟ساعت دوازده شب.یا اینکه بروم برای جلوگیری از سکته گرمایی توی حیاط هوای آزاد تنفس کنم.کی؟ساعت دو شب.یا بروم وستاره گلاویژ را نگاه کنم.کی؟ساعت پنج صبح.یا بروم همینجوری توی حیاط دور بزنم تا خوابم بپرد.کی؟ساعت شش و نیم صبح.بعد این گربه طفلکی هر بار باید از سر راهم من کنار برود تا من بروم و یک دل سیر ستاره گلاویژ را در آسمان بدون خورشید نگاه کنم و برگردم داخل خانه و او هم برگرد سر جای خواب سرد و سیمانی اش.من نمی دانم گری چرا آن پله پایینی را برای خوابیدن انتخاب کرده است در حالیکه حیاط کلی جای خواب خوب دارد و می تواند مثل گربه های قبلی روی دیوارهای حیاط و مخصوصا پشت بوته یاس استراحت کند.کنار درخت انجیر هم که انتخاب همیشگی مادرش بود و پایین بوته یاس و چند کنج دیگر هم هست و گری می تواتد آنجاها آرامش داشته باشد.اما،صاف آمده و روی پله ورودی به حیاط سکنی گزیده است تا نه خودش آرامش داشته باشد و نه من آرامش وجدان.البته،فکر نکنم این انتخابش ربطی به iq داشته باشد.یعنی امیدوارم نداشته باشد.اصلا دلم نمی خواهد گری در دسته گربه های کم هوش باشد.امروز عصر رفتم حیاط و گری هم اتفاقا بود.البته وسط حیاط نشسته بود و طبق معمول با چشمانی پر از سوال دنیا را می نگریست.با دیدن من کمی جابجا شد.اما،چشمانش همان چشمان بود؛ِغمگین و پر از سوال.من گربه زیاد دیده ام ولی وجدانا هیچ گربه ای با چنین چشمان پر رمز و رازی هرگز ندیده ام.طفلک انگار پاک با مفاهیم شادی و بازیگوشی و شیطنت و دلبری گربه سانانی بیگانه است و از بس همیشه غمگین است من گاهی فکر می کنم گری فیلسوفی،نظر پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 193 تاريخ: پنجشنبه 20 مرداد 1401 ساعت: 16:52

- ببین من برای هر فصل دو دست مانتو در نظر می گیرم که برای اداره بپوشم.هر کدوم رو هم یک ماه و نیم بیشتر استفاده نمی کنم.بعد امروز که نیمه مرداد بود مانتو سبز روشن کنفم رو گذاشتم کنار و نخ مشکی ساده ام رو پوشیدم با کیف و کفش کرم.بعد فک کن چی شنیدم؟سارا- واااا تو که واسه هیچی برنامه نداری،برای لباس پوشیدن برنامه داری؟- خوب آره.مثلا همین الان می دونم برای پاییز چی باید بپوشم و چی کم دارم.مثلا واسه پاییز فقط یک جفت کفش قهوه ای لازم دارم.اما،واسه زمستون دو دست مانتو و یک بافت گرم.سارا-- ایول.من صبح ها که بیدار میشم.تازه تصمیم می گیرم چی بپوشم!- به اتو کردن و اینا میرسی؟سار- اره.شش و نیم بیدار میشم و هشت میرم بیرون.وقت واسه این کارها دارم.- یعنی هر روز یه دست مانتو می پوشی؟سارا- هر هفته یک دست!- اوه! پس تو خیلی مانتو شلوار داری!من واسه هر فصل دو دست بیشتردر نظر نمی گیرم!سارا- نه.تو هم مانتوهای زیادی داری.فقط نمی دونم این مرض یک ماه و نیم پوشیدنشون رو از کجا آوردی!- نه واقعا.من اینقدر زیاد مانتو ندارم که هر هفته یه دست بپوشم.خوب حالا اینا رو ول کن.نمی خوای بدونی چی شنیدم؟سارا_چی؟- آیا واسه محرم مشکی پوشیدم؟سارا- خوب راست گفتن.چرا مشکی پوشیدی؟- من چه می دونستم محرمه،(عصبانی).بعد مشکی و محرم چه ربطی به هم دارن.مشکی یه رنگ قشنگه که گاهی ادم دوس داره بپوشه.پونزده سالی میشه من مشکی نپوشیدم.سارا- هااااا هااااا و حتما باید امروز مشکی بپوشی.نباید می پوشیدی چون مشکی رنگ عزاست.سارا- همه جای دنیا اینطوری نیست.- بیشتر جاها اینطوریه!سارا- حداقل تو منطقه خودمون اینطوری نیست.- اره.اینحا معمولا کسی واسه عزا مشکی نمی پوشه.- خلاصه که خیلی بهم برخورد.سارا- خلاصه که خیلی تعجب کردم که در حالیکه واسه هیچ پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: سه شنبه 18 مرداد 1401 ساعت: 14:15

صفحه بندی